قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

156

تاريخ نگارستان ( فارسى )

جمعى گمان بردند كه جمعيت در جمع اسبابست در تفرقه بماندند و فرقهء بيقين دانستند كه جمع اسباب از اسباب تفرقه است دست از همه افشاندند بيت : زر دو حرفست هردو بىپيوند * زين پراكنده چند لافى چند ؟ [ 295 - درگذشتن مادر سلطان سنجر . ] 295 من مآثر التقوى مادر سلطان سنجر بن ملكشاه در سنهء 515 خمس عشر و خمسمأة متوفى شد اعاظم علما و صناديد اتقيا جهة اداى نماز بجنازهء او حاضر شدند سلطان روى بديشان آورده گفت از شما كسى را بامامت جنازهء مادرم نماز سزاست كه همهء عمر متعمدا نماز فريضه را قضا نكرده باشد بنابراين آنجماعت درهم نگريسته احدى قدم پيش ننهاد سلطان خود پيش رفته بدان امر قيام نمود . [ 296 - ترقى كردن نصير الدين خوارزمى بوزارت ] 296 تمثيل گويند نصير الدين محمود خوارزمى كه مشرف ديوان سلطان سنجر بود ترقى نموده بمرتبهء وزارت رسيد چون از عهدهء آن بيرون نيامد از وزارت استعفا نموده باز بسركار اشراف اشتغال نمود و در آن اوقات ميانهء او و جوهر خازن كه از جملهء خواص سلطان بود منازعه روى نمود سخن بتقلب و تصرف رسيد و شمه‌اى از آن به گوش سلطان رسيد اعيان امرا را باستكشاف آنقضيه امر فرمود و در آن روز مير نصير الدين تصرفى چند بر جوهر خازن خاطرنشان نموده ثقة الدين ابو جعفر نايب جوهر جوابى چند معلول در برابر گفته قال و قيل دراز شد و چون كيفيت معروض سلطان شد سلطان گفت ما خود بدين ماجرا خواهيم رسيد جوهر را استماع آن خبر از كار برده بعلى خيرى كه در سلك ندماء و مقربان سلطان انتظام و بنابر قبول كلام در مجلس سلطان راه يافته بود توسل نمود لاجرم على خيرى كه بچرب زبانى آتش عنف را به آب لطف امتزاج ميداد سلطانرا بتقريبى بخانهء جوهر برده وى در تقديم شرائط خدمتكارى و تمهيد قواعد جان‌سپارى بذل جهد نموده مضمون اين بيت بادا رسانيد . بيت : چشم منى و خانهء تو چشم خانه‌ام * حق القدوم تو گهر دانه‌دانه‌ام و در آن جشن اصناف تكلفات نموده و انواع پيشكشها كه از آن جمله هشتاد كنيزك مغنيهء خوش‌آواز كه در حسن و دلبرى سرور خوبان طراز بودند و در باب هريكى از آن گلچهرگان سرور ناز زبان زمانه ميسرائيد بيت : تا معدن وجود گشادند از اين صفت * بر گردن زمانه نبستند جوهرى تا ديدهء سپهر بانجم منور است * چشم فلك نديده بدين حسن اخترى پيشكش كشيده نيكو بندگى او در معرض قبول افتاده مودت جوهر چون محبت سيم و زر در دل سلطان سنجر راه يافته لاجرم از سر آن ماجرا درگذشت نظم : به نسب نيست نسبت هركس * هركسى را شرف بنفس خود است شرف در بجوهر خويش است * نه به پاكى جوهر صدفست